
روزشمار قلبم، در سمفونی انتظارت به رقص در آمده
نمی دانم تا تو
تا خوشبختی
چند روز دیگر باقی است
ولی می دانم که نزدیکی و نزدیک
آنقدر نزدیک که می توانم تو را حس کنم ....

تا پیش از تو عشق برایم تنها کلمه ای بود در دور دست خیال، اما اکنون با آمدنت، عشق برایم فوران حقیقتی است از اعماق وجودم که هر روز تن خسته ام را جان تازه ای می بخشد. افسوس که دوری و غم فراغت رخصت بهار شدن را به من نمی دهد. بیا تا دوباره بهار شوم ...

خورشید روزهای نخستین پاییز، طلوع کرد و رایحه امید، فضای کلبه تنهای ام را پر نمود. پرنده اقبال بر بلندای احساسم لانه ساخته بود و مسافر خوشبختی در سایه سار سرنوشتم اطراق کرده بود. قلب مهربانش تن خسته مرا جان تازه ای می بخشید و باران محبتش کویر خشکیده دلم را سیراب می کرد. هر بار برای شنیدن صدایش اقیانوس انتظار را پشت سر می گذاشتم و سوار بر اسب های خیال، لحظه ها را در می نوردیدم. نامش را فرشته مهربانی ام نهادم و در مهمانی لحظاتش از گمشده ام سخن گفتم ...

لحظه ها خاطره اند ، زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.
اون شب ماه چقدر نزدیک به نظر می رسید. اگه دستامو از پنجره بیرون می آوردم شاید می تونستم در آغوش بگیرمش . با تمام وجود می خواستم صداش بزنم و بهش بگم که امشب خیلی زیباتر شده ...

امروز آسمان دلم میهمان ستاره ای بود از جنس تنهایی. به تاریکی شب دلبسته بود و از مهتاب هم گله داشت. آشنایی را بهانه کرده بود تا از دلتنگی هایش بگوید ، غافل از اینکه اینجا مردمان مدتهاست با آسمان قهرند و چشمان ابری شان لبخند ستاره ها را بر نمی تابد.

ریچارد با خوشحالی ، چک هزار دلاری ای که به عنوان عیدی از شرکت گرفته بود رو تو جیبش گذاشت و راهی منزل شد . حالا دیگه بهتر از قبل می تونست به تعطیلات کریسمس فکر کنه. یه تعطیلات به یاد موندی در کنار همسرش ...

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد ، صدای زیبای آب را هرگز نخواهیم شنید.
امروز رستوران به نظرم شلوغ تر از روزهای دیگه می رسید. یه میز خالی پیدا کردم و نشستم. پیشخدمت هم با همون لبخند همیشگیش جلو اومد و پرسید .چی میل می کنید؟ منم لبخندی زدم و گفتم مثل همیشه.......