تبليغاتX
رودخانه بی قرار

روزشمار قلبم، در سمفونی انتظارت به رقص در آمده

نمی دانم تا تو 

       تا خوشبختی

                    چند روز دیگر باقی است

ولی می دانم که نزدیکی و نزدیک

           آنقدر نزدیک که می توانم تو را حس کنم ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:55 توسط رودخانه بی قرار |

تا پیش از تو عشق برایم تنها کلمه ای بود در دور دست خیال، اما اکنون با آمدنت، عشق برایم فوران حقیقتی است از اعماق وجودم که هر روز تن خسته ام را جان تازه ای می بخشد. افسوس که دوری و غم فراغت رخصت بهار شدن را به من نمی دهد. بیا تا دوباره بهار شوم ...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:12 توسط رودخانه بی قرار |

خورشید روزهای نخستین پاییز، طلوع کرد و رایحه امید، فضای کلبه تنهای ام را پر نمود. پرنده اقبال بر بلندای احساسم لانه ساخته بود و مسافر خوشبختی در سایه سار سرنوشتم اطراق کرده بود. قلب مهربانش تن خسته مرا جان تازه ای می بخشید و باران محبتش کویر خشکیده دلم را سیراب می کرد. هر بار برای شنیدن صدایش اقیانوس انتظار را پشت سر می گذاشتم و سوار بر اسب های خیال، لحظه ها را در می نوردیدم. نامش را فرشته مهربانی ام نهادم و در مهمانی لحظاتش از گمشده ام سخن گفتم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 3:17 توسط رودخانه بی قرار |


لحظه ها خاطره اند ، زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.

اون شب ماه چقدر نزدیک به نظر می رسید. اگه دستامو از پنجره بیرون می آوردم شاید می تونستم در آغوش  بگیرمش . با تمام وجود می خواستم صداش بزنم و بهش بگم که امشب خیلی زیباتر شده ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:18 توسط رودخانه بی قرار |


امروز آسمان دلم میهمان ستاره ای بود از جنس تنهایی. به تاریکی شب دلبسته بود و از مهتاب هم گله داشت. آشنایی را بهانه کرده بود تا از دلتنگی هایش بگوید ، غافل از اینکه اینجا مردمان مدتهاست با آسمان قهرند و چشمان ابری شان لبخند ستاره ها را بر نمی تابد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:18 توسط رودخانه بی قرار |

ریچارد با خوشحالی ، چک هزار دلاری ای که به عنوان عیدی از شرکت گرفته بود رو تو جیبش گذاشت و راهی منزل شد . حالا دیگه بهتر از قبل می تونست به تعطیلات کریسمس فکر کنه. یه تعطیلات به یاد موندی در کنار همسرش ...

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:17 توسط رودخانه بی قرار |

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد ، صدای زیبای آب را هرگز نخواهیم شنید.

امروز رستوران به نظرم شلوغ تر از روزهای دیگه می رسید. یه میز خالی پیدا کردم و نشستم. پیشخدمت هم با همون لبخند همیشگیش جلو اومد و پرسید .چی میل می کنید؟ منم لبخندی زدم و گفتم مثل همیشه.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:3 توسط رودخانه بی قرار |